بیهوده متاز

 

بيهوده متاز که مقصد خاک است

ادامه نوشته

تصاویر خاطره انگیز

 

کاش زمان هم دنده عقب داشت

از دوستای خوبم اگه کسی تصاویری از کتاب های سال اول تا پنجم ابتدایی سال ۷۲ تا ۷۷ داره برام بفرسته تا بقیه دوستان هم بتونن از اونا استفاده کنن.

 برای دیدن تصویر به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

به اینا می گن نقاشی(مینیاتور)

 

     اثر استاد فر شچیان

برای دیدن تصویر به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

ضد حال


قابل توجه اونایی که به عکس اکتفا می کنن
ادامه نوشته

لحظه جان دادن

درمورد لحظه مردن چیزی می دونی؟

شما درباره مرگ و لحظه‌ي جان دادن و... چه مي دانيد؟

آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟

 

به سوالهاي بالا فکر کرديد؟ حالا مي خواهم تمام تصورهاي شما را نسبت به مردن؛ عزرائيل و آن دمِ آخر عوض کنم

بزرگي مي فرمودند: من اصلا از مرگ نمي ترسم چون "مرگ، رفتن از اين اتاق به اتاق کناري است."

مي دانيد که عزرائيل هم يک فرشته است، ولي اشتباه نکنيد چه کسي گفته او فرشته‌ي عذاب است؟ نه! اصلا!؛ حضرت عزرائيل فرشته و بنده‌اي از بندگان خداست که هر وقت خداوند دستور فرمايد دست من و شما را مي گيرد و از اين اتاق به اتاق بغلي مي برد، البته دست روحمان را.

آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟

اصلا فکر مي کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟

اما حالا با اين حرفها نبايد از اين سوي بام افتاد که خوب! پس بي خيال، مرگ هم که چيزي نبوده و... نه!؛ بايد به عرضتان برسانم که آن " اتاق بغلي" را خودتان بايد بسازيد البته نه فکر کنيد تنهاي نتها نه!؛ هستند کساني که کمکتان کنند فقط شما بخواهيد که آبادش کنيد، آنوقت زمين و زمان و... به خدمتتان خواهند آمد

فکر نکنيد من اين حرفها را از خودم و براي دل خوشي شما مي‌گويم بلکه اينها جواب کسي است که از امام صادق عليه‌السلام همين سوال ها را پرسيده است

يک روز آقايي به نام سُدير به حضور امام صادق عليه السلام مي رود و سوالي در اين باره از امام مي پرسد و...، ادامه‌ي اين گفتگو را از زبان خود او بشنويد: به حضرت ابا عبد الله، امام صادق- که سلام و درود خدا برو باد- گفتم: فدايتان شوم اي فرزند رسول خدا، آيا "مؤمن" از قبض روح شدن اکراه دارد و جان دادن برايش سخت است؟

امام فرمودند: نه!، قسم به خدا که اين طور نيست. وقتي که فرشته ي مرگ براي گرفتن روحش مي آيد، در آن هنگام او بي تابي مي کند. فرشته به او مي گويد: " اي ولي خدا بي تابي نکن، قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين....."

امام صادق مي گويد: در اين هنگام رسول خدا و امير مومنان و فاطمه ي زهرا و حسن و حسين و ديگر امامان- که درود و سلام خداوند برآنان باد- برايش تمثّل مي يابند و به او گفته مي شود: " اينان رفيقانت، رسول خدا و امير مومنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان هستند."

امام مي گويد: آن شخص چشمش را باز مي کند و نگاه مي‌کند.

آنگاه مناديي از سوي پروردگار روحش را صدا مي زند و مي‌گويد: " اي نفسِ آرام يافته به محمد و خاندان او با رضايت به ولايت ائمه و پسنديده شده با ثواب به سوي خدايت برگرد و در ميان بندگانم يعني محمد و خاندان او و در بهشتم درآي." آنجاست که هيچ چيزي برايش دوست داشتني‌تر از خروج روحش و پيوستن به آن منادي نيست.

به به من که وقتي اين مطلب زيبا را خواندم حس زيبايي برايم دست داد اما آميخته‌ي به فکر و ترديد!! مي‌دانيد چرا؟ به کلمه‌ي مومن در ابتداي روايت توجه داشتيد؟ بله من ترديم در صدق اين کلمه بر خودم بود. و مي توان گفت همه نبايد خيالشان به ديداري اينگونه با آن فرشته مهربان، و رفتني آنچنان خوش باشد.

اما خوشا به حال " مومن"، چه زيبا هراسش به آرامشي لذيذ تبديل مي‌شود

 

تفاوت امروز و دیروز

 

دیروز...... امروز

 

ديروز الو!الو ! يا حسين. آنجا جبهه است ؟؟؟

امروز شماره مورد نظر در دسترس نمیباشدthe mobile set is off

 

ديروز خدا همراهمان بود

امروز تلفن همراه....و gf & bf 

 

ديروز پلاك ها آدرسي از بهشت....

امروز همه آدرس ها بیا تو چت روم

 

ديروز زنده باد بسيجي، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است..

امروز، نگاه زاده علاقه است، حجاب كيلو چند ؟؟

 

ديروز، آهنگران / شجريان ، صداي خاطره ها

امروز، جونيفر لوپز، انريكو، شكيلا و ...

 

ديروز، آب و آيينه و قرآن، خدانگهدار

امروز، گود نايت، باي باي

 

ديروز جبهه، جنگ، كربلا

امروز، بزن به سيم آخر، ديوونه شو مثله ما

 

ديروز كربلاي1 ، كربلاي2 ، كربلاي 3

امروز 3000میلیارد باد فنا

   

ديروز ماشين اداره، بيت المال

امروز ماشين اداره، مال البيت

 

ديروز، پاي مصنوعي، دستان نا مرئي

امروز، اکس ،شیشه،کرک

ديروز، نه شرقي نه غربي.....

امروز، تئوري قرص هاي اكستازي

 

ديروز سلام بر چشمان شيشه اي

امروز يك ميليون جراحي بيني، لنزهاي رنگي

 

ديروز آژير قرمز، اضطراب هاي زرد، انتظار هاي سپيد

امروز، عشق هايي كز پي رنگي بود.......

 

ديروز، انبوه جانبازان شيميايي

امروز، راديو فردا، رنگارنگ

 

ديروز، غروب جمعه انتظار......

امروز، غروب شد باز خيالت به سرم زد

 

ديروز، وضعيت زرد، آژير قرمز، خطر

امروز، كمر بند هاي لاغري بي خطر و توتال کر

 

ديروز، عشق، ايثار، فداكاري

امروز، بي خيال بابا بيا پارتي

 

ديروز، نخل هاي افسرده، زيتون هاي كال

امروز،کلیپ شیس و نصرتی

 

ما لایق کدامینیم.

چندتا  ضرب المثل  ازچند زبان مختلف در مورد زن

بدک نیست بخونی شاید یه روزی به دردت خورد  تا پیشش کم نیاری

 

ادامه نوشته

جن

اینو بخونید اگه خوشتون اومد کاملشو واستون میزارم          
ادامه نوشته

مادر شوهر

بازم بگین مادر شوهر چیزی.......

تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي مي كند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم كه شما چه فكري مي كنيد، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم."

حدود يك هفته بعد‎، Vikki پيش مسعود آمد و گفت: " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته، قندان نقره اي من گم شده، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎:

"مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد. اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎.  با عشق، مسعود"

روز بعد، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎:

"پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري. اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎.  با عشق، مامان"

پند

 

پند سقراط

 

در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامي والا داشت.

روزي يكي از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:”سقراط؛ آيا مي‌داني من چه چيزي درباره دوستت شنيدم؟“

سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزي به من بگويي، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذري. اين آزمون، پالايش سه‌گانه نام دارد.“ آشناي سقراط: ”پالايش سه‌گانه؟“سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفي بزني، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه مي‌خواهي بگويي.

اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستي كه آنچه كه درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي حقيقت است؟“ آشناي سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيده‌ام و...“ سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمي‌داني كه آن حقيقت دارد يا خير.

حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبي. آيا آنچه كه درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، چيز خوبي است؟“ آشناي سقراط: ”نه، برعكس...“ سقراط:” پس تو مي‌خواهي چيز بدي را درباره او بگويي، اما مطمئن هم نيستي كه حقيقت داشته باشد.

با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كني، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقي مانده است: مرحله پالايش سودمندي. آيا آنچه كه درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، براي من سودمند است؟“ آشناي سقراط: ” نه، نه حقيقتا.“

سقراط نتيجه‌گيري كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه مي‌خواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا مي‌خواهي به من بگويي؟“

اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگي بود و به چنان مقام والايي رسيده بود.