چرا امام جواد(ع) با دختر مامون ازدواج کرد؟/ همسر امام جواد چگونه مرد؟

چرا امام جواد(ع) با دختر مامون ازدواج کرد؟/ همسر امام جواد چگونه مرد؟

با گفتارهایی از: جوادی آملی، ناصر رفیعی، رحیم پور ازغدی، انصاریان و هاشمی نژاد


برای دانستن این موارد به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

پارتی

سلام به دوستان عزیز یه نصیحت براتون دارم

پارتی نداری درس نخون

عکس محل کارم بعد از اتمام درس و پایان دوران مقدس سربازی(۱۱ ماه الافی)

بهترین مکان برای کاهش وزن ۳کیلو در ۵ روز

(یه دفعه میبینی شلوغ شد تا غروب باید مثل فانتوم کار کنی)

دوستانی که میخوان  ماشینشون خوشگل بشه به این آدرس مراجعه کنن

آمل- خیابان امام رضا(ع) -بین رضوان 59 و61- جنب فروشگاه زنجیره ای تاشا 

 

عکس های بیشتر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عبور از خوان اول(خدمت سربازی)

 سربازی  دوره ای که همه پسر ها همه کار می کنند تا یه سرباز نشن چون ۹۹ درصد وقت تلف هست(البته اگه هر کی با توجه به رشته تحصیلی که داره در جایگاهش استفاده بشه هم یه تجربه بشه هم یه جایی از دانشی که داره استفاده بشه .جز این باشه وقت تلف کردنه)

 سلام

 امروز مورخ ۲/۳/۱۳۹۱ بعد تخت ۱۱ ماه خدمت سربازی رفتم یگان و تسویه حساب کردم و تونستم خوان اول (البته درس و دانشگاه و جزو خوان حساب نمی کنیم چون اونا اختیاری هستند)پشت سر بزارم.

من و ابوالفضل میرزا زاده و یحیی علیپور ۳ تای باهم تو یه زمان از خوان اول فارغ شدیم

ولی یه چیزی که سالم از این یگان در نرفت لباس سربازی بود که توسط دوستان (یحیی و ابوالفضل)داشت تیکه تیکه می شد  ولی خوشبختانه با یه جهش سریع فقط دو تا  جیب سمت راست زیر اتیکت و یکی دیگه هم جیب بغلی پیراهن ناپدید شد البته تیکه هاشو دادن گذاشتم تو  یه جیب دیگه واسه یادگاری

ولی بیچاره ابوالفضل تنها شانسی که داشت ماشینش آورده بود وگرنه حتما می بایست با آژانس میرفت خونه آخه فقط یه تیکه پارچه شبیه تاب و آستیناش تو تنش مونده بودند. یحیی هم حدودا ۳۵ درصدی از نظر لباس آسیب دید

 نبودتسویه حساب

فریادی بود که در حین انجام تسویه و پایان اون با صدای نسبتا رسا در محیط یگان تنین انداز بود.

انشالله که همه سربازان به خوبی و خوشی خدمت سربازی خودشون تموم کنند   

اعجاز قرآن و مسلمان‌شدن دانشمندان ژاپنی

الجزیره چاپ عربستان، اعضاى یك گروه پژوهشى كه در زمینه فعل و انفعالات یك پروتئین در مغز فعالیت مى‌كردند، از دریافت نتیجه تحقیقات پزشك مسلمان دكتر ابراهیم خلیفه كه با استناد به قرآن تهیه شده بود، شگفت‌زده شدند و با اذعان به اعجاز قرآن در این زمینه، اسلام آوردند.


به نوشته روزنامه الجزیره، اعضاى یك گروه پژوهشی، در مورد ماده «میثا لونیدز» ـ نوعى پروتئین كه در مغز انسان و حیوان تولید مى‌شود ـ به دو محصول زیتون و انجیر رسیدند كه خداوند در قرآن به آنها قسم خورده است. این ماده براى انسان بسیار اهمیت داشته و توانایى كاهش كلسترول را دارد و تقویت قلب و اعتماد به نفس در انسان را عهده‌دار است.

براساس پژوهش این پزشك مسلمان عربستانى، در قرآن فقط یك بار از انجیر یاد شده است؛ در حالى كه هفت بار از زیتون (شش بار به صراحت و یك بار به طور ضمنی) نام برده شده است!

براساس این گزارش، مغز انسان به تدریج ازسن 51 تا 53 سالگى تولید آن را آغاز مى‌كند و سپس تولید آن كم‌كم كاهش مى‌یابد و تا شصت سالگى متوقف مى‌شود. به همین خاطر دست‌یابى به این ماده به سهولت میسر نیست. محققان در این زمینه تلاش خود را بر روى نباتات براى به دست آوردن آن متمركز كردند.

بنابراین یك گروه ژاپنی، این ماموریت را برعهده گرفت تا جست‌وجو در مورد این ماده شگفت‌انگیز را آغاز كند؛ چرا كه این ماده از نظر دانشمندان، نقش به‌سزایى در از بین بردن عوارض پیرى در انسان به عهده دارد. این دانشمندان ژاپنى پس از تلاش‌هاى بسیار، دریافتند كه ماده‌اى كه به دنبال آن هستند، فقط و فقط در «انجیر» و «زیتون» وجود دارد.

این در حالى است كه خداوند منان در كتاب آسمانى قرآن گفته است:

«والتین والزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین، لقد خلقنا الانسان فى احسن تقویم»

دانشمندان ژاپنى در ادامه یافته‌هاى خود متوجه شدند، استخلاص این ماده از انجیر یا زیتون امكان‌پذیر است؛ اما بدون مخلوط كردن آن، چیزى را كه جست‌وجو مى‌كنند، امكان‌پذیر نیست.

به نوشته این روزنامه سعودی، آنها متوجه شدند كه باید ماده به‌دست آمده را به نسبت یك در هفت (یك انجیر در هفت زیتون) مخلوط كنند تا نتیجه بهتری را به دست آورند. در همین حال دكتر طه ابراهیم خلیفه كه قبلا در مورد انجیر و زیتون به پژوهش در قرآن پرداخته بود، نتایج تحقیقات خود را برای این گروه ژاپنى ارسال كرد.

براساس پژوهش این پزشك مسلمان عربستانى، در قرآن فقط یك بار از انجیر یاد شده است؛ در حالى كه هفت بار از زیتون (شش بار به صراحت و یك بار به طور ضمنی) نام برده شده است!

این در واقع همان چیزى بود كه گروه پژوهشى ژاپنی از طریق علمى به آن دست یافته بودند؛ در حالى كه هزاروچهارصد سال پیش در كلام الله مجید ذكر شده بود.

گداي امروز تو ،شوهر ديروز من

اين داستان رابه نقل از استاد معظم آقاي حدائق مي نويسم

گدايي درب خانه ي ثروتمندي را كوبيد وبلند بلند مي گفت: بده در راه خدا  صاحب خانه كه مردي ثروتمند ولي خسيس بود،  داد زد بر گم شو برو كار كن .

واز همين حرف ها ولي زن خانه كه خيلي دل رحم بود فورا رفت ومقداري   غذا به فقير داد.

 وگفت: از دست شوهر من ناراحت نشو او  يه حرفي زد .

تا روزها گذشت وآن مرد ثروتمند بدهكار شد وحتي ديگر نمي توانست  شكم زن وبچه هايش را سير كند زن وقتي اوضاع را اين گونه ديد تا مدتي صبر كرد ولي روز به روز اوضاع بدتر

 مي شد .  زن تصميم گرفت تا از مرد جدا شود وطلاق بگيرد  وهمين كار راعملي كرد .

بعد از مدتي شوهر كرد  آن مرد ثروت مند  به گدايي افتاده بود روزي در خانه اي را زد وكمك خواست .

 زن رفت تا مقداري غذا براي آن گدا ببرد شوهر آن زن گفت بيشتر  به فقير بده.  زن تا در خانه  را باز كرد ديد شوهر ثروتمند قبلي اوست كه كارش به گدايي كشيده است . فورا كاري كرد تا آن گدا او را نشناسد در رابست ولي با چشم گريان وارد خانه شد شوهرش گفت چرا ناراحتي ؟ چرا گريه مي كني ؟

فقط گفت:گدای امروزتو شوهر دیروزمن بود.

مرد گفت يه چيز عجيب تر آن كه آن گدا يي كه يه روزي در ب خانه ي شوهر قبلي تو آمد من بودم.

داستانهاى جالب و خواندنى از تاريخ ايران و جهان + سری اول

سر كراسوس

در زمان پادشاهى ارد اول اشك سيزدهم پادشاه اشكانى ، كراسوس سردار معروف رومى به قصد جنگ با ايران وارد بين النهرين شد. ارد سفيرى نزد كراسوس فرستاد كه اين پيغام را برساند: اگر مردم روم مى خواستند با من جنگ كنند من جنگ مى كردم و از بدترين عواقب آن بيمى نداشتم .

وليكن چنين فهميدم كه شما براى منافع شخصى به خاك ايران دست اندازى مى كنيد، حاضرم بسفاهت شما رحم كرده ، اسراى رومى را پس ‍ بدهم . كراسوس به سفير گفت : جواب پادشاه شما را در سلوكيه خواهم داد. سفير خنديد و جواب داد: اگر از كف دست من ممكن است مويى برويد شما هم سلوكيه را خواهيم ديد. خلاصه جنگ در حران بين النهرين درگير شد و كراسوس و پسرش در اين جنگ كشته شدند و سر كراسوس را براى ارد كه در ارمنستان بود برده به پاى او انداختند. در اين موقع نمايشى از تصنيفات اورى پيد مصنف مشهور يونانى به مناسبت عروسى پسر ارد با دختر پادشاه ارمنستان در دربار بر روى صحنه بود و يكى از بازيگران يونانى سر كراسوس را از جلوى پاى ارد بلند كرد و شعرى مناسب از اورپيد بخواند كه سخت بجا و مورد توجه قرار گرفت

ادامه نوشته

داستانهاى جالب از تاريخ ايران و جهان  + سری دوم

عجيب ترين رشوه

گنت گو بينو نويسنده فرانسوى در كتاب سه سال در آسيا در باب رشوه خوارى زمامداران ايران در دوره قاجاريه چنين مى نويسد: يكى از عيوب بلكه از بلاهائى كه در ايران ريشه دوانده و قطع ريشه آن هم بسيار مشكل و بلكه محال است رشوه گيرى است . اين امر به قدرى رايج است كه از شاه گرفته تا آخرين ماءمور جزء دولت رشوه مى گيرد. و در عين حال هيچكس ‍ هم صدايش در نمى آيد. گوئى تمامى ماءموران و مستخدمين ايران از بالا تا پائين هم پيمان شده اند كه موضوع را مسكوت بگذارند. قبل از اينكه به ايران بيايم در لندن كتاب حاج بابا اصفهانى به دستم افتاده و در حين خواندن اين كتاب به نظرم رسيد كه در زمان سلطنت فتحعليشاه ، وزير مختار انگليس مقدارى سيب زمينى براى دولت ايران هديه آورده و گفته بود كه اگر اين گياه را در ايران بكاريد هرگز دچار قحطى نخواهيد گشت . زيرا كشت و زرع آن به سهل است و محصول فراوان مى دهد و بخوبى جانشين نان مى گردد. ولى صدر اعظم فتحعليشاه قبل از دريافت سيب زمينى گفته بود چقدر به من رشوه مى دهيد كه كشت اين گياه را در ايران رايج كنم .

ادامه نوشته

داستانهاى جالب از تاريخ ايران و جهان + سری سوم

بدتر از طاعون

منصور خليفه عباسى از عربى شامى پرسيد: چرا شكر خداى را به جاى نمى آورى كه از وقتى من بر شما حكومت مى كنم طاعون از ميان شما برطرف شده است . عرب گفت : خداوند از آن عادلتر است كه در يكوقت دو بلا بر ما بفرستد. منصور بسيار خجالت كشيد و سرانجام به بهانه اى آن مرد را كشت . (50)

ادامه نوشته

داستانهاى جالب از تاريخ ايران و جهان + سری چهارم

چرا رضاشاه ترور نشد.

روزى كه قرار بود سپه ترور شود، دو نفر از زبر دست ترين تيربندان ماءمور شده بودند نزديك در ورودى مجلس پشت اتومبيل حضرت اشرف مراقب باشند و اسلحه خود را زير عبا حاضر نگهدارند تا به محض خارج شده رضاخان از مجلس او را با تير بزنند.

در همان موقع چند نفر ديگر ماءمور بودند در محوطه جلو نگارستان بين مردم پراكنده شده و به محض شنيدن صداى تير از جاهاى مختلف شليك كنند تا به اين وسيله وحشت و آشوبى در ازدحام ايجاد شود و ماءمورين نفهمند كجا به كجاست .

من (منتخب السلطان ) و يكى دونفر ديگر صبح همان روز صلاح نديديم كه يك چنين كار مهمى را ولو به نفع مملكت باشد به اعتقاد آدم غير معتمدى مثل پسر معتمدالسلطنه (قوام السلطنه ) انجام دهيم . اين بود كه به زحمت هر طورى بود سردار انتصار را پيدا كردم و قضايا را به او گفتم او گفت : فورا خود را به آن دو نفر تروريست برسانيد و بگوئيد كه فعلا دست نگهداريد تا دستور ثانوى .

ما با شتاب خودمان را به نگارستان رسانيديم ، ازدحام عجيبى بود و به سختى مى شد جلو رفت .

از دور يكى از تروريستها را ديدم كه در پشت اتومبيل با عبا ايستاده و چشمش را به در مجلس دوخته است هنوز ما چند قدمى به زحمت جلو نرفته بوديم كه از حركت قراولان معلوممان شد ارباب دارد مى آيد...

اى داد و بيداد چه بكنيم تا ما بخواهيم مردم را عقب كنيم و جلو برويم كار از كار خواهد گذشت ..ماءيوس و وحشت زده در جاى خود خشك شديم تا اقلا توجه مردم را به خود جلب نكنيم .

از قضا و از بخت سردار سپه درست در وسط مجلس سيدى عريضه اى به سردار سپه داد و او را چند دقيقه به حرف كشيد و به اين طريق من خودم را به آن دو نفر عبائى رسانده و از آنجا دورشان كردم . (83)

 

ادامه نوشته

پاداش نیکوکاری

  خاطره ايي از استاد  دکتر شفيعي کد کني

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسها...

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله ‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند...

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین !!!

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

چه شرطی؟

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:

به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟!!

خاطره ايي از استاد ما دکتر شفيعي کد کني